سفارش تبلیغ
بستۀ پیشنهادی فروشگاه اینترنتی هاست ایران
خاطرات دفاع مقدس (جبهه و جنگ)،کرامات شهدا
درباره ما
خلیل رنجبر[18]

این وبلاگ در جهت ابراز ارادت به شهیدان هشت سال دفاع مقدس طراحی و سعی در ارائه مطالب ناب و مستند را دارد . امیدوارم که راضی باشید و از نظرات سازنده تان این حقیر را بهره مند گردانید. در ضمن این وبلاگ در پایگاه ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ثبت شده است و در سایت پیوندها جزو سایت های مفید قرار گرفته است. peyvandha.ir/1-5.htm

ویرایش
جستجو


وصیت شهدا
وصیت شهدا
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
کاربردی
ابر برچسب ها
یادداشت ثابت - یکشنبه 93/7/14 11:37 ص

 

با سلام و دعا جهت تعجیل در ظهور مهدی موعود(عج) و با آرزوی سلامتی امام خامنه ای(مدظله العالی)، شهدا را یاد کنیم حتی با یک صلوات

ببینده گرامی جهت دیدن مطالب موضوعی بر روی عنوان مطلب مورد نظر در ابر چسب ها در کنار کادر وبلاگ کیلک کرده تا موضوع مربوط به آن را بتوانید براحتی ببینید . با سپاس

 





      
جمعه 96/6/31 1:35 ع
مصطفی هیچ وقت به این فکر نمی‌کرد که مثلا اگر در فلان محله کار فرهنگی کند ممکن است بازدهی خوبی نداشته باشد.
مصطفی محله‌ای پرت و دورافتاده را در کهنز شهریار برای کار فرهنگی انتخاب کرده بود.
وقتی در جمع خانم‌ها یا در جمع‌های خانوادگی این موضوع را مطرح می‌کردم، همه تعجب می‌کردند
می‌گفتند آنجا که واقعا امیدی به نتیجه گیری نیست!
حتی می‌گفتند کسی از بچه‌های آن محل انتظاری ندارد.
دو سال و نیم بود که مصطفی حضور فیزیکی کمتری در آن منطقه داشت.
در این مدت وقتی مادران آن بچه‌ها را می‌دیدم از کارهای مصطفی تشکر می‌کردند و می‌گفتند که ممنونِ زحمات او هستند.
می‌گفتند اگر او نبود ، معلوم نبود که آینده بچه‌های محل چه می‌شد.
می‌گفتند مدیون آقا مصطفی هستند که بچه‌های‌شان را بسیجی کرده است.
وقتی این حرف‌ها را به مصطفی منتقل می‌کردم ناراحت می‌شد و می‌گفت که همه اینها کار خدا بوده است.
می‌گفت اگر خدا می‌خواست می‌توانست حرف‌ها و کارهایش را بی‌اثر کند.
دیدگاه او به کار فرهنگی اینطور بود ...
به روایت همسر شهید مدافع حرم مصطفی صدر زاده

 




برچسب ها : مدافعان حرم  ,


      
بمناسبت همزمانی هفته دفاع مقدس و شروع مدارس
 فریاد می‌زد: «آقای رییس جمهور! آقای خامنه‌ای! من باید شما را ببینم»
حضرت‌آقا پرسیدند: «چی شده؟ کیه این بنده خدا؟»
 «حاج آقا! یه بچه است, میگه از اردبیل کوبیده اومده اینجا و با شما کار واجب داره».
حضرت‌آقا عبایش را که از شانه راستش سر خوره بود درست کرده و می‌فرمایند: «بگو پسرم. چه خواهشی؟»
شهید بالازاده می‌گوید: آقا! خواهش می‌کنم به آقایان روحانی و مداحان دستور بدهید که دیگر روضه حضرت قاسم (ع) نخوانند!
حضرت‌آقا می‌فرمایند:چرا پسرم؟
شهید بالازاده به یک باره بغضش ترکیده و سرش را پایین انداخته و با کلماتی بریده بریده می‌گوید: «آقا جان! حضرت قاسم (ع) 13 ساله بود که امام حسین (ع) به او اجازه داد برود در میدان و بجنگد، من هم 13 ساله‌ام ولی فرمانده سپاه اردبیل اجازه نمی‌دهد به جبهه بروم هر چه التماسش می‌کنم, می‌گوید 13 ساله‌ها را نمی‌فرستیم, اگر رفتن 13 ساله‌ها به جنگ بد است، پس این همه روضه حضرت قاسم (ع) را چرا می‌خوانند؟»
حضرت آقا دستشان را دوباره روی شانه شهید بالازاده گذاشته و می‌فرمایند: «پسرم! شما مگر درس و مدرسه نداری؟ درس خواندن هم خودش یک جور جهاد است»شهید بالازاده هیچ چیز نمی‌گوید، فقط گریه می‌کند و این بار هق هق ضعیفی هم از گلویش به گوش می‌رسد.
حضرت‌آقا شهید بالازاده را جلو کشیده و در آغوش می‌گیرند و رو به سرتیم محافظانش کرده و می‌فرمایند: «آقای...! یک زحمتی بکش با آقای ملکوتی (امام جمعه وقت تبریز)تماس بگیر بگو فلانی گفت این آقا مرحمت رفیق ما است, هر کاری دارد راه بیاندازید و هر کجا هم خودش خواست ببریدش, بعد هم یک ترتیبی بدهید برایش ماشین بگیرند تا برگردد اردبیل, نتیجه را هم به من بگویید»
حضرت‌آقا خم شده صورت خیس از اشک شهید بالازاده را بوسیده و می‌فرمایند: «ما را دعا کن, پسرم درس و مدرسه را هم فراموش نکن, سلام مرا به پدر و مادر و دوستانت در جبهه برسان» و..



برچسب ها : یاد و خاطره شهدا  , خاطرات دفاع مقدس  ,


      
جمعه 96/6/31 1:27 ع
همه حرفش نماز اول وقت بود ،
همه فعالیتش حول نماز اول وقت بود .
در هر شرایطی در بین دوستان و مهمونی و... 
برای برادر کوچکش که طلبه بود سجاده پهن میکرد ،
او امام جماعت میشد و پدر ، اهالی خانه و خودش بهش اقتدا می کردند .
درس میداد می گفت : نماز اول وقت ...
توی اردوهای آموزشی میگفت : نماز اول وقت ...
توی میدان جنگ هم نماز اول وقت ...
 یاد این حرف افتادم که :
 « لبیک یا حسین(ع) یعنی نماز اول وقت ... »
شهید مدافع حرم مهدی طهماسبی



برچسب ها : مدافعان حرم  ,


      
جوانترین فرمانده سردار شهید محمود ?اوه
?اوه ی?ی از جوانترین فرماندهانے است ?ه هدایت جنگ ایران و رژیم بعث را به عهده گرفت روزی ?ه جنگ آغاز شد او ی? جوان 19 ساله بود او فرماندهی ی?ی از ?لیدی ترین یگان های سپاه پاسداران در جبهه های غرب موسوم به تیپ ویژه شهدا را عهده دار بود نگرش نظامے خارق العاده محمود ?اوه چنان او را شاخص نمود ?ه در مدت ?وتاهے تیپ تحت امر وی به لش?ر ارتقا پیدا ?رد سردارشهید حسن آبشناسان می‌گوید اگر در دنیا ی? چری? پا? باخته و دل باخته به اسلام و حضرت امام(ره) وجود داشته باشد محمود ?اوه است  سرانجام ?اوه به تاریخ 10 شهریور 1365 در منطقه عمومے حاج عمران برروی قله 2519 مورد اصابت تر?ش گلوله خمپاره قرار گرفت و درسن 25 سالگی به شهادت رسید
شھیدمحمود?اوه



برچسب ها : زندگینامه شهدا  ,


      
خاطـراتے از پروانه های عاشق
 در عملیات ?ربلای پنج سیدمرتضے آوینے مسئول ا?یپ بود از آسمان آتش مےبارید از شدت سرما بدنمان مےلرزید آوینے گفت باید به جاده فاطمه الزهرا"س" ?ه زیر آتش عراقے هاست برویم مدتے بعد مرادی نسب والایے وعباسے هر سه نفر از جاده بازگشتند از سروصدا چشمانم را باز ?ردم اما دوباره بےهوش افتادم ی? ساعت بعد بیدار شدم مرتضے بیرون سنگر نمازشب میخوند با خودم گفتم این مرد خستگی ندارد براے نماز صبح همه بچه ها را بیدار ?رد بعداز اقامه نماز دوباره به خط رفتیم حاجی فقط تا رسیدن به خط خوابید در خط مقدم شجاعانه میدوید
شھید_مرتضے_آوینے



برچسب ها : یاد و خاطره شهدا  ,


      
شهید مدافع حرم مصطفی صدرزاده
 تاکید می‌کرد که باید در دانشگاه یا حوزه ادامه تحصیل دهم.
بعد از اینکه فاطمه به دنیا آمد، من تحصیلات حوزوی را کنار گذاشتم و دیگر ادامه ندادم. مصطفی از همان زمان تاکید می‌کرد که باید در دانشگاه یا حوزه ادامه تحصیل دهم. یک بار مصطفی گفت که دانشگاه آزاد بدون کنکور دانشجو می‌گیرد، از من خواست که بروم و ادامه تحصیل دهم. به او گفتم: «تو دیگر آخرشی! بعضی از آقایان اجازه نمی‌دهند که خانم‌هایشان به دانشگاه بروند ولی تو به اصرار می‌خواهی من را به دانشگاه بفرستی. اصلا از محیط دانشگاه آزاد خبر داری؟»، مصطفی هم جواب داد: «از محیط دانشگاه خبر دارم ولی از تو هم خبر دارم و می‌دانم که می‌توانی و باید ادامه تحصیل دهی». می‌دانست که به رشته تجربی علاقه دارم. همیشه می‌گفت: «تو دکتر خودمی!».
همان اوایل که تصمیم گرفتم برای تدریس به مدرسه بروم و کار کنم، از مطرح کردن آن با مصطفی کمی استرس داشتم، هرچند که نوعِ نگاهش را می‌دانستم. به او گفتم ممکن است فلان ساعت‌ها در خانه نباشم، فاطمه را چه کار کنیم؟ او خیلی راحت به من گفت: «تو برو من هستم. کار من آزاد است. می‌توانم هماهنگ کنم و از فاطمه نگهداری کنم و بعد به کارم برسم».
همسر شهید



برچسب ها : مدافعان حرم  ,


      
جمعه 96/6/31 1:9 ع
گمنامی
قبل از اذان صبح برگشت. پیکر شهید هم روی دوشش بود. خستگی در چهره اش موج می زد. صبح، برگه مرخصی را گرفت. بعد با پیکر شهید حرکت کردیم. ابراهیم خسته بود و خوشحال.
می کفت: یک ماه قبل روی ارتفاعات بازی دراز عملیات داشتیم فقط همین شهید جا مانده بود. حالا بعد از آرامش منطقه، خدا لطف کرد و توانستیم او را بیاوریم.
با ابراهیم و چند نفر از رفقا جلوی مسجد ایستادیم. بعد از اتمام نماز بود. مشغول صحبت و خنده بودیم. پیرمردی جلو آمد. او را می شناختم. پدر شهید بود. همان که ابراهیم، پسرش را از بالای ارتفاعات آورده بود. سلام کردیم و جواب داد. همه ساکت بودند. برای جمع جوان ما غریبه می نمود. انگار می خواست چیزی بگوید، اما!
 لحظاتی بعد سکوتش را شکست و گفت: آقا ابرام ممنونم. زحمت کشیدی. اما پسرم!  پیرمرد مکثی کرد و گفت: پسرم از دست شما نارحت است. لبخند از چهره همیشه خندان ابراهیم رفت. چشمانش گرد شده بود از تعجب، اخر چرا!!
بغض گلوی پیرمرد را گرفته بود. چشمانش خیس از اشک شد. صدایش هم لرزان و خسته : دیشب پسرم را در خواب دیدم. به من گفت: در مدتی که ما گمنام و بی نشان بر خاک جبهه افتاده بودیم، هر شب مادر سادات حضرت زهرا (س) به ما سر می زد. اما حالا، دیگر چنین خبری نیست.! پسرم گفت: "شهدای کمنام مهمانان ویژه حضرت صدیقه هستند." پیرمرد دیگر ادامه نداد. سکوت جمع ما را گرفته بود.
به ابراهیم نگاه کردم. دانه های درشت اشک از گوشه چشمانش غلط می خورد و پایین می آمد. می توانستم فکرش را بخوانم. گمشده اش را پیدا کرده بود. «گمنامی»
منبع: کتاب شهید گمنام



برچسب ها : کرامات شهدا  ,


      
اگر امروز ما در صحنه‌های پیکار می‌رزمیم ،
و اگر امروز ما پاسدار انقلابمان هستیم ،
و اگر امروز پاسدار خون شهدا هستیم ،
و اگر مشیت الهی بر این قرار گرفته که به دست شما رزمندگان و ملت ایران، اسلام در جهان پیاده شود ،
و زمینه ظهور حضرت امام زمان(عج) فراهم گردد،
به واسطه عشق، علاقه و محبت به امام حسین(ع) است ...
سردار شهید حاج مهدی زین الدین

 




برچسب ها : وصیت نامه شهدا  , پیام شهدا  ,


      
باید همه بدانند که این قدرت‌ها هم پوچ و تارعنکبوت‌اند ،
و ماندگان خوب توجه کنند که زندگی ارزش این را ندارد که انسان زیر بار ذلت برود .
تا کی بشنویم که در لبنان مردم بی‌گناه را قتل‌عام کنند و دنیا در برابر این فجایع سکوت می‌کند؟
تا کی تحمل‌کنیم که آمریکا بر تمام امت اسلام اربابی و آقایی کند و دژبان حرمین شریفین باشد؟
مگر نه پیامبر اسلام ، حضرت محمد (ص) فرمود که اگر مسلمانی از آن‌طرف کره? زمین از شما طلب کمک کند و شما لبیک نگویید مسلمان نیستید ؟!
و بعد ما بنشینیم و ادعا کنیم که مسلمان هستیم؟
خیر !
باید برخیزیم و با خون خود به یکایک مسلمانان خدمت کنیم ...
شهید داوود یوزباشی



برچسب ها : وصیت نامه شهدا  ,


      
   1   2      >