قیمت سرور خرید سرور قیمت سرور اچ پی قیمت رم سرور قیمت هارد سرور قیمت لپ تاپ قیمت لب تاب قیمت نوت بوک قیمت لپ تاپ ایسوس قیمت لپ تاپ لنوو قیمت لپ تاپ اچ پی قیمت لپ تاپ ایسر قیمت سوئیچ سیسکو قیمت مودم دی لینک قیمت مودم تی پی لینک لپ تاپ قیمت مادربرد قیمت یو پی اس فروش یو پی اس قیمت پرینتر قیمت دوربین مداربسته قیمت پرینترهای اچ پی دوربین مداربسته قیمت گوشی موبایل قیمت پاوربانک قیمت گوشی سامسونگ قیمت هارد اکسترنال قیمت هارد اس اس دی قیمت فلش مموری قیمت باتری لپ تاپ
سفارش تبلیغ
صبا
خاطرات دفاع مقدس (جبهه و جنگ)،کرامات شهدا
درباره ما
خلیل رنجبر[18]

این وبلاگ در جهت ابراز ارادت به شهیدان هشت سال دفاع مقدس طراحی و سعی در ارائه مطالب ناب و مستند را دارد . امیدوارم که راضی باشید و از نظرات سازنده تان این حقیر را بهره مند گردانید. در ضمن این وبلاگ در پایگاه ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ثبت شده است و در سایت پیوندها جزو سایت های مفید قرار گرفته است. peyvandha.ir/1-5.htm

ویرایش
جستجو


وصیت شهدا
وصیت شهدا
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
کاربردی
ابر برچسب ها
یادداشت ثابت - یکشنبه 93/7/14 11:37 ص

 

با سلام و دعا جهت تعجیل در ظهور مهدی موعود(عج) و با آرزوی سلامتی امام خامنه ای(مدظله العالی)، شهدا را یاد کنیم حتی با یک صلوات

ببینده گرامی جهت دیدن مطالب موضوعی بر روی عنوان مطلب مورد نظر در ابر چسب ها در کنار کادر وبلاگ کیلک کرده تا موضوع مربوط به آن را بتوانید براحتی ببینید . با سپاس

 





      
سه شنبه 96/1/29 6:35 ع

مرا شناسایی کن

بعد از پایان عملیات بود، یکی از سالنهای معراج تهران پر شده بود از شهید، همه ی آنها هم شهید گمنام!

بعد از عملیات این سالن را به شهدای گمنام اختصاص داده بودند همه بدنها قطعه قطعه شده،سوخته و...

در میان بدنهای سوخته یک پلاک پیدا کردیم به تعدادی استخوان چسبیده بود.با تلاش بسیار صاحب پلاک پیدا شد،یک بسیجی از جنوب تهران بود که در همین عملیات مفقود شده بود.

با خانواده اش تماس گرفتیم پدر و برادرهایش آمدند قضیه را گفتم اینکه این شهید پیکرش سوخته است و نمیتوانند صورتش را ببینند.

کارها هماهنگ شد قرار شد برای تشییع شهید اقدام نمایند.صبح فردا با یکی از بچه های معراج که از ماجرامطلع بود آمد و گفت:می توانم راجع به این شهید خواهشی بکنم!

گفتم:بفرمایید!

گفت:اجازه بدهید همسر این شهید او را شناسایی کند!

با تعجب گفتم همسر شهید!منظورت چیست؟!

کمی مکث کرد و گفت:دیشب در خواب شهیدی را دیدم که گفت:امروز مرا به پدر و برادرنم تحویل ندهید.

همسرم باید مرا شناسایی کند.من صاحب این پلاک هستم ولی این پیکر من نیست!اما بقایای پیکر من داخل همین سالن است!

با تعجب به حرفهای او گوش می کردم.گفتم:این پیکرها چند استخوان سوخته است.همسرش چه چیزی را می خواهد شناسایی کند!

همان لحظه برادرهای شهید برادرهای شهید برای انتقال پیکرش آمدند.از آنها پرسیدم:این شهید همسر دارد؟

با تعجب گفتند:بله چطور مگه!؟

گفتم:برای شناسایی ایشان حتما باید بیایند.

برادران شهید که زیاد هم مذهبی نبودند صدایشان را بلند کردند و گفتند:یعنی چی!مگه برادر ما نسوخته!چی رو میخواد شناسایی کنه.بعد از کلی صحبت فهمیدم اینها با همسر شهید اختلاف دارند و ارتباطی ندارند.

پدر شهید به سراغ او رفت ساعتی بعد با همسر شهید وارد شدند به همسر شهید گفتم:شما می توانید همسرتان را شناسایی کنید؟!

در حالی که اشک می ریخت گفت:بله!

بعد هم به داخل سالن شهدای گمنام رفت،دقایقی بعد مارا صدا کرد در لابه لای شهدای گمنام پیکر سوخته ی شهیدی را نشان داد و گفت:این همسر من است!خیلی تعجب کردیم، یعنی چطور او را شناسایی کرده بود..

همسر شهید یک لباس را از داخل کیف دستی خودش بیرون آوزد و گفت:چند روز قبل از عمیات با هم به مغازه ای رفتیم و دو لباس همرنگ خریدیم و گفت:این را برای خودم خریدم و این را برای تو!

شوهرم گفت:من لباس را تا زمان شهادت از تنم خارج نمیکنم! روزی به سراغ تو خواهند آمد با این لباس بیا و من را شناسایی کن!

بعد به پیکر سوخته شهید اشاره کرد و گفت:همه ی جای او سوخته اما قسمتی از لباسش هنوز کامل است.

لباس خودش را کنار قسمت سالم لباس شهید قرار داد. هردو مثل هم بودند، پیکر شهید همان روز برای تشییع اعزام شد.

راوی:حمید داودآبادی مصاحبه شهریور 89

منبع : کتاب شهید گمنام




برچسب ها : کرامات شهدا  ,


      
دوشنبه 96/1/7 3:56 ع
از که باید سخن گفت؟
از آن جوان کتاب به دست و یا از آن پیرمرد هفتاد ساله‌ای که حسین(ع) را و آن فوز عظیم را یافته است و خود را جوانی انقلابی می‌پندارد؟
نه ...!!!
اینجا سخن از من و ما نیست ؛
سخن از حضور است ،
حضور امتی که عاشورا را باز یافته و دعایش که «یا لیتنا کنا معکم» به استجابت رسیده است...
سید شهیدان اهل قلم شهید سید مرتضی آوینی




      
بگذار اغیار هرگز در نیابند و فردای روشن ما را در حضور امروز بچه‌های ما نبینند.
بچه‌های ما امروز در تظاهرات و هیئت‌ها و روضه‌خوانی‌ها بزرگ می‌شوند و شیر مادر را مخلوط با اشک‌های حسینی می‌مکند و عشق حسین(ع) با جانشان آمیخته می‌گردد و آینده‌ی انقلاب را تا فرداهای دور و حکومت جهانی عدل در سراسر کره‌ی زمین استمرار می‌بخشند...
سید شهیدان اهل قلم شهید سید مرتضی آوینی



برچسب ها : ادبیات مقاومت  ,


      
بنده حقیر حسین همدانی، شاگرد تنبل دفاع مقدس اعتراف می‌کنم که وظایف خودم را به خوبی انجام ندادم.
بعضی موقع‌ها این نفس سرکش سراغ می‌آمد و مرا گول می‌زد؛ وسوسه می‌شدم، نق می‌زدم، در درونم اعتراض ایجاد می‌شد ؛
اما خدا مرا کمک می‌کرد؛ متوجه می‌شدم، پشیمان می‌شدم، توبه می‌کردم، از خدا طلب عفو و بخشش می‌کردم و مرا می‌پذیرفت .
این اواخر هم خیلی دلم هوای رفتن کرده.
خدا کند که در موقع جان دادن راضی باشد خدای مهربان ؛
و خودم به رحمت او امیدوار هستم نه به عملکرد خودم...
فرازی از وصیتنامه حبیب سپاه ؛ سردار شهید مدافع حرم حاج حسین همدانی



برچسب ها : وصیت نامه شهدا  ,


      

سارا [دختر شهید] برایش چای برد .

خواست چای را با سوهان بخورد،

دخترم به او گفت: بابا شما بیماری قند دارید، چای را با سوهان نخورید.

همان‌طور که من و دو تا دخترهایم روبرویش نشسته بودیم؛ نگاهی به ما کرد و گفت: دیگه قند رو ول کنید، من این دفعه بروم قطعاً شهید می‌شوم.

دخترها خیلی به پدرشان وابسته بودند تا این حرف از دهان حاجی در آمد، ناراحت شدند و زدند زیر گریه.

به دخترها گفتم: ناراحت نباشید و گریه هم نکنید. این بابای شما از اول جنگ توی جبهه بود و خدا تا حالا او را برای ما حفظ کرده، از این بعد هم ان‌شاءالله حفظش می‌کند.     

برای اینکه جو را ببرم سمت شوخی، یک لحظه گفتم: حاجی اگر شهید شدی ما را هم شفاعت کن. گفت: حتما.

بعد هم شوخی را ادامه دادم و گفتم: ببین اگر شهید شدی ما جنازه شما را همدان بِبَر نیستیم‌ها!

گفت: نه تو را به خدا حتما زحمت بکش، جنازه من را ببر همدان. وصیت من همین است.    

آن‌قدر با قاطعیت این حرف‌ها را زد که جرات نکردم به چهره‌اش نگاه کنم.

یک لحظه قلبم تیر کشید و احساس کردم حاجی رفتنی است و این آخرین دیدار ماست.

تا حالا حاجی را آن‌طور نورانی ندیده بودم.

به روایت همسر بزرگوار حبیب سپاه ؛ سردار شهید مدافع حرم حاج حسین همدانی




برچسب ها : یاد و خاطره شهدا  ,


      
جمعه 95/11/1 11:24 ع

شما، پدر، حتماً حتماً دو رکعت نماز برای سلامتی امام خمینی بخوان، چون باور کن اگر خدای ناکرده حتی امام مریض بشود، تمام روحیه‌ها سست می‌شود، وقتی امام صحبت می‌کند، حتی صدای ضربان قلبمان را می‌شنویم. ما از سخنان امام مثل ماشین بدون باتری شارژ می‌شویم. عرضی ندارم جز دعا برای شما، برای سلامتی امام .

فرازی از وصیت‌نامه شهید کامران طالش‌لار




برچسب ها : وصیت نامه شهدا  ,


      
دست از خمینی بر نمی دارم
تازه بابا شده بود.
بهش گفتم:" حاجی دلت برای بچه ت تنگ نشده؟جبهه و جنگ بس نیست؟تو که به اندازه ی خودت توی جنگ بودی"
خندید و گفت:
" اگه صد تا بچه هم داشته باشم،روزی صد مرتبه هم خبر بیارن که بچه ت رو ازت گرفتن، من دست از خمینی برنمی دارم".
شهید حاج یونس زنگی آبادی
قائم مقام فرماندهی تیپ امام حسین(علیه السلام) لشگر41ثارالله



برچسب ها : یاد و خاطره شهدا  ,


      
خداوند وعده داده که شما اگر مقاومت کنید و حضور داشته باشید دیگر با نتیجه کاری نداشته باشید ؛
زیرا پیروزی از آن شما است؛
وعده دیگر خداوند این است که دشمنان شما را از احمقترین ها آفریدیم و آنها اشتباه می کنند؛
دشمنان به دنبال ایجاد رعب و وحشت هستند ولی نمی‌دانند و نمی‌فهمنند که ما برای شهادت مسابقه می‌دهیم و وابستگی نداریم ؛
اعتقادما این است که از سوی خدا آمده‌ایم و به سوی او می رویم.
شما می بینید که با آمدن یک شهید موجی از روحیه جهاد و شهادت دمیده می شود...
حبیب سپاه اسلام ؛ مدافع حرم و حریم آل الله، سردار شهید حاج حسین همدانی



برچسب ها : پیام شهدا  ,


      
دوشنبه 95/9/22 10:22 ع
در جامعه انقلاب اسلامی ، ما دو روند بیشتر نداریم:
امامت و امت
امامت و حزب الله
والسلام ؛
خط سومی نداریم...
سردار خیبر ؛ شهید حاج محمد ابراهیم همت



برچسب ها : پیام شهدا  ,


      
   1   2      >