شوخی احمد با احمد
خاطرات طنز از رزمندگان
خواب بودم که دیدم کسی داره صدام میکنه
-محمد پاشو!پاشو چقدر می خوابی!
گفتم : چته نصفه شبی ؟بذار بخوابم.
گفت : پاشو،من دارم نماز شب می خونم کسی نیست نگاه کنه.!!!
هر شب به ترفندی برای نماز شب بیدارمان میکرد.عادتمان شده بود.
حوری
چشم باز کرد خودش را روی تخت بیمارستان دید.
بدنش کرخت بود و چشماش خوب نمی دید.
فکری شد که شهید شده و حالا در بهشت و هنوز حالش سر جا نیامده تا بلند نشود و تو دار و درخت های شلنگ تخته بزند و میوه های بهشتی بلمباند و تو قصر های زمردین منزل کند.
پرستاری که به اتاق امده بود متوجه او شد.
اومد بالا سرش. مجروح با دیدن پرستار اول چشم تنگ کرد و بعد گفت:
«تو حوری هستی؟»
پرستار که خوش به حالش شده بود که خیلی زیباست و هم احتمال میداد که طرف موجی شده و به حال خودش نیست ریز خنده ای کرد و گفت:
«بله من حوری هستم»
مجروح باتعجب گفت:
«پس چرا اینقدر زشتی؟»
پرستار ترش کرد و سوزن را بی هوا در باسن مبارک مجروح فرو برد و نعره ی جانانه مجروح در بیمارستان پیچید.
منبع:رفاقت به سبک تانک
به جای تابلو
شبی جهت نصب تابلو به همراه برادر طاهرنیا حرکت کردیم . به محور رسیدیم و به نصب تابلوها پرداختیم . من تابلوها را نگه می داشتم و طاهر نیا با چوب به سر آنها می کوبید تا داخل زمین فرو بروند . یک لحظه درد همه ی وجودم را فرا گرفت و متوجه شدم طاهر نیا عوض اینکه روی تابلو بکوبد ، روی سر من کوبیده است . بعد ار آن هر دو به خنده افتادیم.
راوی : محمدحسین جوانشان ، ماهنامه ستارگان درخشان ، ش 19 و 20 ، ص 14
جای آئینه خالی
جای آینه در جبهه و خط مقدم خالی بود! خصوصاً بعضی وقتها مثل صبحها. بچهها وقتی از خواب بیدار میشدند و سر و صورتشان را صفا میدادند، مرتب راه میرفتند داخل سنگر به خودشان میگفتند: «چهقدر دلمان برای خودمون تنگ شده.» واقعاً به در میگفتند تا دیوار بشنود. به کسانی که یک عمر از دیدن خودشان سیر نمیشوند و بیش از همه خودشان را تماشا میکنند.
منبع : کتاب فرهنگ جبهه (شوخی طبعی ها) به نقل از تبیان
برای سلامتی فرمانده مان ....
اگر کسی زیادی ادای فرمانده ها را در می آورد ، بچه ها سعی می کردند هر طور شده حالش را بگیرند ، یکی از رایج ترین این حال گیریها این بود که وقتی طرف می آمد تو جمع بچه ها ، بلند می گفتند : «برای سلامتی فرمانده مان ... » کمی مکث می کردند ، تا طرف منتظر باشد ، بعد ادامه می دادند « ... امام زمان یا امام خمینی صلوات ».
واحد آبرسانی لشگر
قدر نیروهای جهادی در جنگ خیلی شناخته شده نبود. مثل نور، هوا، آب، خاک، آسمان همه جا بودند اما به چشم نمی آمدند. از نوع شوخیهایی که به نحوی در ارتباط با کار و مسئولیت آنها بود می شد به کنه ماجرا پی برد.
دعای توسل بود. اواخر دعا، بعد از کلی شیون و واویلا مداح گفت: نقل می کنند، یکی از برادران مخلص زخمی می شود، خون زیادی از او میرود. وسط بیابان در آن گرمای تابستان که از آسمان آتش می بارید، تشنگی بر او غالب می شود. دیگر رمقی در او باقی نمی ماند و به حال اغما می رود، در عالم بیخودی وقتی آب آب می گوید آقای سبزپوشی بالای سر او حاضر می شود، برادر مجروح می پرسد: شما که هستید آقا؟ و او می گوید: از واحد آبرسانی لشکر 8 نجف اشرف آمده ام.
آبروی ما رو بردین !
مقر آموزش نظامی بودیم !
بعد از عملیات کربلای پنج ، جغله های جهاد و بردن برای آموزش نظامی ، گفتند : لازمه . چهارمین شب آموزشی بود. گفته بودند که امشب ، شب سختی داریم. شاممونو خوردیم. کفشامونو گذاشتیم زیر پتوها و به کِیف خوابیدیم. ساعت دو نصف شب بود که پاسدارا با یه سر و صدای عجیب و غریبی ریختند داخل سالن. هر چه گاز اشک آور داشتند زدند و هر چه تیر مشقی بود شلیک کردند ؛ اما کسی کَکَش هم نگزید . این قدر گلوله ی خمپاره و کاتیوشا دورمون خورده بود که چشم و دلمون از این چیزها پر شده بود. دیدند فایده ای نداره ، شروع کردن به داد زدن : « برادر ! بلند شو ! پاشو ! ، فایده ای نکرد. حسابی عصبانی شدند و افتادند به جون بچه ها . شروع کردند بچه ها رو زدن و از تخت انداختنشون پایین و هُلِشان دادن بیرون . منصور داد زد : « چرا می زنید ؟! چرا هُل می دید ؟! » یکی شون داد زد : « خب ! بروید بیرون ! آبرومونو بردید. یعنی اومدین آموزش نظامی !! ». هنوز حرفش تموم نشده بود که بچه ها از خنده ریسه رفتند و ولو شدند وسط سالن . یکی از پاسدارا ، رو به دیگران کرد، در حالی که می خندید گفت : « فایده ای نداره ، بریم . اینا آدم بشو نیستند » . و آنها رفتند و ما تا صبح می خندیدیم.
منبع: مجموعه خاطرات کوتاه و موضوعی دفاع مقدس (2) ( جغله های جهاد )
صلوات
بچهها با صدای بلند صلوات میفرستادند و او میگفت: «نشد این صلوات به درد خودتون میخوره» نفرات جلوتر که اصل حرفهای او را میشنیدند و میخندیدند، چون او میگفت:« برای سماورای خودتون و خانواده هاتون به قوری چایی دم کنید» بچههای ردیفهای آخر فکر میکردند که او برای سلامتی آنها صلوات میگیرد و او هم پشت سر هم میگفت: « نشد مگه روزه هستید» و بچهها بلندتر صلوات میفرستادند. بعد ازکلی صلوات فرستادن تازه به همه گفت که چه چیزی میگفته و آنها چه چیزی میشنیدند و بعد همه با یک صلوات به استقبال خنده رفتند.